داداش سعید به مامان گفته من زن می خوام منو آبجی راضیه و مامان باید آستین بالا بزنیم بریم خواستگاری.
دو شب پیش به هادی گفتم جای گاو صندوق اینجا نیست گفت خودم تنها نمی تونم باید یکی رو بیارم کمکم کنه
وقتی رفت خودم دست به کار شدم فک می کردم می تونم یه خورده زور زدم دیدم نمی شه هلش دادم از رو رفت تکون خورد و چند سانتی بلند شد گذاشتمش زمین یو هو جیغم رفت هوا گذاشته بودمش رو انگشت شست پام
کسی هم خونه نبود به هر زحمتی بود خودمو نجات دادم بعدش مثل بچه افتادم به گریه تا حالا از درد این طوری گریه نکرده بودم فقط سکسکه کم داشت .....خدا را شکر چیزیم نشده فقط خدا کنه ناخنم نیفته به مامان نگفتم .
دلم برا ننه تنگ شده .
تو این هفته به یه موفقیت بزرگ دست پیدا کردم چند بیت از شعر مدرسه موشها رو تونستم کشف کنم
ک مثل کپل صحرا شده پر زگل گ مثل گردو بنگر به هر سو ب مثل بهار فک کن بسیار پ مثل پسته نباش خسته بقیشو هنوز نگرفتم چی می خونه !!!
خدایا تو بزرگی و بس به همه کمک کن
|